,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

 

بچه ها صبحتان بخیر...سلام

 

درس اول فعل مجهول است

 

فعل مجهول چیست می دانید؟

 

نسبت فعل ما به مفعول است

 

در دهـانم زبـان چـو آویـزی

 

در تـهـیـگاه زنگ می لغـزیـد

 

صوت  ناساز آنچنان که مگر

 

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

سـاعتی داد آن سـخـن دادم

 

حـق گـفـتـار را ادا کـردم

 

تـا ز اعـجـاز خـود شـوم آگاه

 

"ژاله" را زان میان صدا کردم

 

"ژاله" از درس من چه فهمبدی؟

 

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

 

ده جـوابــم بــده کـجـا بـودی؟

 

رفته بودی به عالم "هپروت"؟

 

خنده ی دختران و غرش من

 

ریخت بر فرق ژاله چو باران

 

لیک او بود غرق حیرت خویش

 

خـشـمگیـن انـتـقـام جـو گـفـتـم

 

بچه ها گوش "ژاله" سنگین است

 

دخـتـری طعنـه زد که نـه خــانم

 

درس در گوش "ژاله" یاسین است

 

باز هم خـنـده هــا و همهمه هــا

 

تند و پی گیر می رسید به گوش

 

زیـر آتـشـفـشـان دیـده ی مـن

 

"ژاله" آرام بود و سرد و خموش

 

رفـتـه تـا عـمـق چـشـم حـیـرانم

 

آن دو میخ نگاه خـیـره ی او

 

موج زن در دو چشم بی گنهش

 

رازی از روزگار تیره ی او

 

آنچه در آن نگاه می خواندم

 

قصه ی غصه بود و حرمان بود

 

نـالـه ای کرد و در سخـن آمـد

 

با صدایی که سخت لرزان بود

 

"فعل مجهول" فعل آن پدریست

 

که دلم را ز درد پر خون کرد

 

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

 

مـادرم را ز خانه بـیـرون کرد

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

 

خواهــر شـیـرخوار مـن نالید

 

سوخـت از تب شـب برادر من

 

تا سحـر در کنار مـن نـالـیـد

 

از غم آن دو تن دو دیده ی من

 

این یکی اشک بود و آن خون بود

 

مـادرم را دگـــر نـمی دانـم

 

که کجا رفت و حال او چون بود

 

گفت و نا لید و آنچه باقی ماند

 

هق هق گریـه بـود و نـاله ی او

 

شسته می شد به قطره های سرشک

 

چـهــره هـمچو برگ لاله ی او

 

ناله ی مـن به ناله اش آمیخت

 

کـه غـلـط بود آنچه مـن گفتم

 

درس امروز قصه ی غم تست

 

تو بگو مـن چــرا سخـن گفتم

 

فعل مجهول فعل آن پدریست

 

که تـرا بی گنـاه می سوزد

 

آن حریق هوس بود که در او

 

مـادری بی پـناه می سوزد.

 

 

"سـیـمیـن بـهـبـهـانی"

 

 

+ مـا بـه قـدر خـاطــره هــا زنده ایم....

 

+ قدم زدن زیر بارون پاییزی اونم قبل از طلوع خورشید

 

 خیلی به آدم انرژی می ده.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |

 مهربانی را بیاموزیم

 

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

 

 

روشنی را می شود در خانه میهمان کرد

 

می شود در عصر آهن – آشناتر شد

 

سایبان از بید

 

روشنی از عشق

 

می شود جشنی فراهم کرد

 

می شود در معنی یک گل شناور شد

 

می شود برخاست در باران

 

دست در دست نجیب مهربانی

 

می شود در کوچه های شهر جاری شد

 

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

 

می شود دل را فراهم کرد

 

می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد

 

تا دبستان راه کوتاهی است

 

می شود از رد باران رفت

 

می شود با سادگی آمیخت

 

می شود کیفی فراهم کرد

 

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

 

من بهار دیگری را دوست می دارم

 

می شود برگشت

 

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن!

 

می شود در سردی سرشاخه های باغ

 

جشن رویش را بیفروزیم

 

مهربانی کودکی زیباست

 

مهربانی را بیا موزیم.

 

 

+ دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم
                                                 امروز او ما را
                                                                  و فردا...

 

+ خدا رو شکر! بالاخره مــرد!تعجب کی؟ سگ همسایه امون! طفلی تصادف 
 
کرد. اینقدر ازش بدم میومد و میترسیدم که الان خوشحالم که در بینمون
 
نیست!نیشخند البته حقش بود.ساکت فقط امیدوارم طرف یکی دیگه رو جایگزین اون
 
مرحوم نکنه !کلافه

 

+ پیشاپیش روز جهانی کودک را به تمام کودکان بزرگسال! تبریک میگم.نیشخند

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٥ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |

 

 

مردکی در وسط راه،به ناگاه،گرفتار به یک حمله ی قلبی شد و

 

هوش از سر او رفت و در افتاد زپا،رهگذران چون که چنین حال

 

بدیدند،ز هر سوی دویدند و به نزدیک رسیدند.یکی زد به رخش آب

 

و یکی صورت و پیشانی او خوب بمالید،ولی کوشش آنها ز پی این

 

که بیاید زنو آن مرد سرحال و زجایش بجهد،کوشش بی فایده ای

 

بود.از این روی،برفتند و به دنبال طبیبی  و طبیب آمد و او نیز،پس

 

از صرف کمی وقت،چو دید از تپش قلب وی اصلا اثری

 

نیست،بگفتا، "دگر این مرده و تشریف خود از دار جهان برده و

 

بایست که تابوت بیارید و به خاکش بسپارید،از آن روی که دیگر

 

نشود زنده و من بنده چنین است گمانم."

 

لاجرم خلق گرفتند جسد را که به خاکش بسپارند.پس ازغسل و

 

کفن،چون که نهادند جسد را به درون لحد آن مرد،که دکتر به غلط

 

مرده گمان داشته بودش،سر حال آمد و بنمود کفن پاره و یک باره

 

سر از قبر در آورد و برون آمد و اقوام و عزیزان چو بدیدند که آن

 

مرد زنو جان دگر یافته و زنده شده شادی بسیار نمودند.

 

در آن حین یکی از جمع برون آمد و پرسید : " در این مدت کوتاه

 

که نهادی به جهان دگری پای، چه دیدی تو در آن جای؟ بگو تا که

 

بدانم."

 

مرد خندید و بدو گفت که: "البته من آن گه که به حال آمدم و زنده

 

شدم، خوب خبر داشتم از این که در این دار جهانم نه به دنیای

 

دگر." بار دگر مرد بپرسید که:" آخر به چه علت تو یقین داشتی

 

از این که نرفتی به جهان دگری؟ گفت: "از آن روی که تا بر سر

 

هوش آمدم احساس نمودم شکمم سخت گرسنه است و تنم سرد

 

شده.در دل خود گفتم : "اگر من به بهشتم که نباید بکشم گرسنگی

 

، چون که در آن جاست بسی اطعمه و اشربه ی مفت و کسی

 

گرسنه هرگز نکند زیست به گلزار جنان . قعر جهنم هم اگر بنده

 

مکان داشته باشم که نباید تنم اینقدر شود سرد.از آن روی که جحیم

 

است پر از آتش و سرما نخورند اهل جهنم.به یقین بنده ی شرمنده

 

نه در توی بهشتم نه به دوزخ. چون بود گرسنگی خوردن و سرما

 

ز مزایای همین گیتی غدار و من مفلس جان سخت ، هنوز از بدی

 

بخت گرفتار همین دار جهانم !

 

 

+ این متنو تو یه مجله قدیمی دیدم.به نظرم جالب اومد!

 

 

+ نمی دونم یه آدم دو نژاده واقعا می تونه راحت 

زندگی کنه؟.مثلا فک کن طرف باباش ایرونیه ومامانش

فرضا آلمانی ، حالا این بچه کجایی به حساب میاد؟ 

 

ایرونی یا آلمانی؟؟

 

                           

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٦ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |

 

خواب دیدم دوباره کودکیم را...

نمی دانم...شاید هم جایی بین خواب و بیداری

سر کلاس های درس حاضر بودم...

معلم را میدیدم که می گفت بزرگترین دروغتان را انشا کنید

و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام

چهره معلم را هنگام خواندن به یاد می آورم،

با ابروهایی درهم وصدایی نخراشیده

جلوی آن همه آدم که هیچ کدامشان را نمی شناختم فریاد می زد:

بگو ببینم می دانی عشق چیست؟

و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چیز را می داند

و چون زن دارد و شاید هم چند بچه ، پس حتما عاشق است.

نا خودآگاه پوزخندی زدم

معلم خشمگین مرا بیرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست بیرون مثل همیشه بیرون منتظر شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحیفم بر یادگار بگذارد

مزه دردش زیر زبانم است...

مثل درد عشق می ماند...سوزان و مسخ کننده .

می خواستم گریه کنم، به خیال تسکین،

اما یاد معلم تاریخ افتادم که می گفت هیچ کدام از مردان تاریخ گریه نکرده اند.

نمی دانم...

نمی دانم این چه حسی است پر از هیچ!

مثل تمام کلاس های ادبیات...

و معلم آن که تنها از ادبیات سبیل های اخوان را می شناسد.

سکوتی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمام تمام شدنی ها...

من چه می گویم!

همیشه همینطور است،

همیشه از موضوع اصلی پرت می شوم

به کجا ؟ خدا می داند.

نه!...معلم جغرافی هم می داند،

همیشه از دره ای صحبت می کرد،گمانم در حوالی بیستون بود،

شاید همانجا پرت می شوم.

دیشب توی خواب دیدم فرهاد هم به همان دره پرت شده.

او هم به گمانم عاشق نبوده ست...مثل من.

هیچ کس در این دنیا عاشق دیگری نمی شود.

این جا نمی شود به  کسی نزدیک شد.

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند.

حتی آدمهایی که آنقدر تنها هستند که به خدا فکر می کنند...

 

 

 

 

صبح می شود و زندگی آغاز

از خواب بیدار می شوم

خواب هایم هیچ گاه دروغ نبوده اند،

لااقل راست تر از این زندگی اند

دیگر اکنون نه زندگی ام  را می خواهم  و نه چند سال بعدش را.

چه فرقی می کند،دنیا که عوض نمی شود.

می روم گوشه ای و بی هیچ  احساسی نگاه می کنم بر قلب های تیر خورده

و خیال می کنم معلم به خاطر انشایم مرا از دنیا بیرون کرده...

 

 

 + یاد مدرسه افتادم، روزایی که درس عربی داشتیم و من هـر کاری می کردم که یه جوری از سر کلاس فرار کنم اما بیشتر وقتا تیرم به سنگ می خورد، یاد روزایی که با بدجنسی شیطنت می کردم و بعدش به ناظممون می خندیدم که متوجه نمی شد این شلوغیا کار کیه ، یاد روزایی که واسه اردو با شوق ثبت نام می کردم و بی صبرانه منتظر می شدم تا روز اردو برسه و بتونم راحت تر شیطنت کنم.یاد روزایی که صبح زود با دلهره بیدار می شدم تا برم سر جلسه امتحان، یاد روزایی که با ترس می رفتم کارنامه بگیرم و بعدش با کمال تعجب می دیدم انضباطم بیست شده ، یاد روز خداحافظی با بچه ها ، یاد خداحافظی با مدرسه ،چه روزایی بود...یادش بخیر...

 

 + تپش های قلبم چنان زیاد است که گاهی قلبم لبریز می شود !

  

                       

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٤ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody