,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست


صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پابرهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
به خوابهای خوب دور
به غربت غریب کوچه های خاکی صبور
به کرکهای خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هرچه بود یا نبود

به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه ی نگاه ناگهانگی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خیس ترسخورده
زیر دانه های ریز ریز ابتدای دی
به بوی لحظه های هرکجای کی!

به سایه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگیر کوه
به هرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
با تمام تشنگی
به آب می زنیم

به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را
رکاب می زنیم

به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زنیم
به «آی روزگار...»های حسرت دروغکی
غم فراغ دلبر به خواب ندیده ی همیشه بی وفا
به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی

به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس...

صدا تمام شد!
سرم به صخره ی سکوت خورد...

-آه بی ترانگی!

قیصر امین پور )

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody