,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

+ ز دست دیده و دل هر دو فریاد         که هر چه دیده بیند دل کند یاد

حالا کاش یه چیز ممکن بخواد !!!

 

 

 

 

+ بعضی وقتا چنان احساساتم دگرگون می شه که دلم می خواد بی جنبه بازی در بیارم و بی خیال همه چیز بشم. انگار نه انگار که من ستایشم . بشم یه آدم جدید. یه آدمی که نه مواظب رفتار و حرکاتشه نه سعی میکنه از کلمات درست استفاده کنه. بشم یه آدم بی خیال و با همه گرم بگیرم. خسته شدم بس که تو این پیله ادب و شخصیت دست و پا زدم.

 

 

 

+ چرا بعضی وقتا که حرف میزنم همه یه جور دیگه برداشت میکنن؟ هیچ کس دقیقا اون منظوری که مد نظرمه رو عنوان نمیکنه یا حتی به فکرش نمیرسه. آخه مگه من چه جوری حرف میزنم؟؟

 

                                                            

 

+ دیروز به شدت حالم خوب بود و هی با خودم بشکن میزدم. اومدم دو تا آهنگ شاد گوش بدم که بلکه حالم از اینی که هس بهتر بشه هر کانالی رو که میزدم یا داریوش داشت می خوند یا گوگوش.یا خواننده های ناشناس داشتن حسرت رفتن عشقشونو می خوردن.آخ  حالا کاش آهنگا یه نموره گورپ گورپنیشخند  توش داشت . خلاصه که بشکن زدنو بی خیال شدم به فکر پاک کردن اشکام افتادم !! انگار که از قله افتادم پائین ! افسوس

 

 

 

+ امید و آرزو آخرین چیزهایی است که دست از گریبان انسان بر میدارد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody