,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

آخی!آخی! چقد دلم واسه اینجا تنگ شده بود ، بغلاین دوری و تنهایی تنها خاصیتش این بود که تونستم با خودم به نتیجه برسم، گرچه که هنوز یکی دو تا مسئله تو ذهنم مجهوله که فک کنم تا آخر عمر هم به نتیجه نرسم باهاشون ،بازنده ولی خب دیگه ،همیشه که به جواب نمیشه رسید.

تو این یه هفته خیلی کارا کردم. انصراف از دانشگاهو اعلام کردم ، شانس من رییس دانشگاه دوست بابامه!آخ بابام که اومد خونه فهمیدم بــــــــــــــــــله!همه چی لو رفته!استرس مثلا می خواستم تو عمل انجام شده بذارمشون !ولی تنها خوبیش این بود که کار منو آقا رئیسه راحت کرد! ولی حالا اینکه وقتی فهمیدن چقدر شوکه شدن و اینا بماند! نیشخند بعدشم که فک و فامبل نزدیک شروع کردن به زنگ زدن! احتمالا کار مامانمه که من سر عقل بیام.خندهنیشخند خلاصه از همه شنیدم ولی کار خودمو کردم!ولی دم دایی بزرگه گرم هیچی نگفت فقط احوالپرسی کرد!از خود راضی  در عوض دختردایی ام کلی حرف زد آخرش هم با عصبانیت گفت تو هیچ کارت شبیه آدمیزاد نی! چشم قهقههبعدشم تق! بی ادب بدون خداحافظی گوشیو گذاشت.خنده پسر خاله امم که بنده خدا نمی تونست چیز خاصی بگه فقط گفت من نمی دونم تو به کی رفتی؟ نیشخند

البته الان هم در تحریم عاطفی به سر میبرم. ولی خب مهم نیس،بالاخره راحت شدم و حالا می تونم یه نفس عمیق بکشم ، مث وقتی که بوی چمن خیسو میشنویم و تا جایی که جا داره اون بو رو میکشیم تو ریه هامون ، عمیق ، عمیق ، عمیق تر!!

ولی خدایی فک میکردم عکس العمل مامانو بابام بدتر از این باشه  ، آخرش هم مامانم گفت دیگه خودت می دونی بچه که نیستی ! ولی معلومه ازم دلگیره.

 

بعد از اون هم تو اولین فرصت  قلموهای قدیمی و رنگ روغنامو از تو کمد در آوردم ، باید برم بازم رنگ بخرم و چسب چوب و میخ و تخته واسه ساختن یه بوم ، یه بوم دستی درست مث دو سال پیش.

حالام که اینجام و می نویسم ، سبک و راحت !

 

                          

 

 

 

+ الان دریای وجودم رسیده به تابستون. آفتابی ...مث آفتاب دم طلوع ، هنوز اول صبحه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody