,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

 

پیر ما می رفت هنگام سحر
اوفتادش بر خراباتی گذر

ناله رندی به گوش او رسید
که ای همه سرگشتگان را راهبر

نوحه اندوه تو تا کی کنم؟
تا کیم داری چنین زیر و زبر

در ره سودای تو در باختم
کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر

من همی دانم که من چون مفسدم
ننگ می آید تو را از این بی هنر

گر چه من رندم و لیکن نیستم
شهرگرد و رهزن و دریوزه گر

نیستم مرد ریا و زرق و فن
فارغم از ننگ و نام و خیر و شر

چون ندارم هیچ گوهر اندرون
می نمایم خویشتن را بدگهر

این سخنها همچو تیر راست رو
بر دل آن پیر آمد کارگر

دردیی بستند از آن رند خراب
درکشید و خرقه را در زد به بر

اندر آن اندیشه چون سرگشتگان
هر زمان از پای می آمد به سر

دردی عشتقش به یک دم مست کرد
در خروش آمد که ای دل، الحذر

ساغر دل اندر آن دم دم به دم
پر همی کرد از خم خون جگر

نعره ای می زد که این دل را چه بود؟
که این چنین یکبارگی شد بی خبر؟

عطار نیشابوری

 

 

هنوز در شوک این خبر گیرم.باورم نمیشه.اون دختر دایی ام که تو پستای قبل گفتم عروس شده شنیدم شوهر خواهر شوهرش فوت کرده.عجب داستانیه این زندگی.

میگم مهلا عجب قدمات سنگین بود.دیدی گفتم حالا وقتش نبودنیشخند.ببخشید مقل اینکه خوب موقعی شوخی نکردم.نه؟خجالتگرچه خانواده آقا دامادو نمیشناسم اما تسلیت.

راستی پست قبلی من شاعرشو نمیدونم کیه و مال خودم نی.این خیلی مهمه من اینجا اصلا شعری از خودم نذاشتم شعرایی هم که اسم ندارن شاعراشو نمیدونم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody