,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

    

 

چـرا نمی کشـد مـرا خـــدای چـشمهــای تــو

میان آب و آتـشـم ، برای چـشمهای تو

 

قـسـم به سـاحـل غــزل دقـیـقـه ای هـزار بـار

دلم عجیب می کند، هوای چـشمهای تو

 

چــقــدر با سـتــاره هــا بـه لحــن آب و آیـیـنـه

شبانه حرف می زنم،به جای چشمهای تو

 

از آن شبی که دیدمت، همین یکی دو سال پیش

نشسته ام کنار دل ، به پای چـشمهای تو

 

سـکوت گــاه گــاه تـو مــرا شـکنـجـه می دهـد

خدا کند که بشنوم ،صدای چشمهای تو

 

اگـر چـه شــرم می کـنم بگویمت که شاعـرم

ولی تمام این غزل ،  فدای چشمهای تو

 

 

 

 

 

 

  + مـن خانه ای ندارم...حـرفی نمانده است...دیوار و سقـف خـانه من همین هـاست...همین طـرز نوشتن...از راسـت به چـپ !!!

 

  + وقـتـی بـهـونه ات و می گیــرم همـه راه ها بـن بسـتـه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٤ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody