,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

با دغدغه ی هزاران شب بی مهتاب

بعد از آنکه پریشان نمودمت در خواب

پیشکش نمودمت جواب

ودیعه نهادم و وداع گفتم

وداع

.....

این جمله را با سکوت بخوان

که یاداور سکوت حضور توست

.....

بعد از آن که خواستم تا

رهایم کنی

آزادم کنی

گفتم ای جلاد خوش سیمای من

تو ای زندانبان بی کلید

رهایم کن،آزادم کن

و من رفتم

گریختم

گذشتم

از راه،چاه،آه...

در شتاب آن گریز

پنداری گم شده ای داشتم

با خود گفتم این داغ

این مهر

این آتش،

که بر لبانم خانه کرده است

حاصل همان وداع بی بوسه با جلاد است؟...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody