,setayesh2200">- نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست">





























<آتشکده شب>

نشسته ام...سر به زير...اما ذهنم...آن بالا بالا هاست

معلم چو آمد، به ناگه کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخن های ناگفته در مغزها

به لب نارسده فراموش شد

 

معلم ز کار مداوم

غضبناک و فرسوده ،خسته بود

جوان بود در عنفوان سباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

 

سکوت غم آلود کلاس را

صدای درشت معلم شکست

زجا احمدک جست ، بند دلش

از آن بی خبر بانگ ناگه شکست

 

بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا ببینم سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود

بجز آنی که دیروز ناگه شکفت

زبانش به لکنت بیافتاد و گفت

 

(بنی آدم اعضای یکدیگرند)

وجودش به یکباره فریاد زد

(که در آفرینش ز یک گوهرند)

زبان و دلش گفت بی اختیار

(چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار)
تو کز...تو...تو...تو کز...

ولی یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

در آن عمر کوتاه

خاطرش نمیداد جز آن پیاپی دگر

 

معلم به لحنی گران !

چرا احمد کودن و بی شعور

نخواندی چنین درس آسان بگو !

مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد !

خدایا چه می گوید آموزگار ؟!

نمیداند که آیا در روزگار

بود فرق بین دارا و ندار

 

بگو تا حقایق بداند

به آهستگی بینوا گفت

به زیر لب و قلب پاک

که آنها به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

 

به مال پدر تکیه دادند و بس.

من از روی اجبار و ترس پدر

دست شستم ز درس

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر کینه ام شاهد است

 

معلم بکوبید پا بر زمین

که این قلب پر از کینه است

به من چه که دستت پر از پینه است

 

رود یک پسر نزد ناظم که او

به همراه ، یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای تو

ز چوبی که بهر کتک آورد

 

دل احمدک آزرده و ریش گشت

ور سویی جهید !

 

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

ببین یادم آمد کمی صبر کن

 

(تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی )

 

+  کاش بعضی از آدما بیشتر رو این بیت آخری فکر می کردن.

 

 

+  از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند .

                                                                               (سید ابراهیم نبوی)

 

 

+  چرا این مخابرات اینجوری می کنه؟ اون از اینکه هر وقت زنگ میزنی مشترک مورد نظر در دسترس نیست اونم از  سیستم پیامک اش که کامل بسته اس و نه میشه اس ام اس خارجه فرستاد نه دریافت کرد.

 

 

+  آغوشت و وا کن خدا ، تو بغلت رها بشم.

 

 

+  نمی دونم چرا همش یاد مهدکودک می افتم؟ شاید چوناین روزا ته تغاری خونمون داره میره مهد کودک.یادش بخیر چه روزایی بود! اسم دوستام یادم نیس ولی یکی از مربیمون اسمش مهناز جون بود.همیشه می گفت اگه دختر خوبی باشی فرشته مهربون برات هدیه میاره ، وقتی فرشته مهربون هدیه اشو می آورد ، چقدر ذوق می کردم ، چقدر به خودم می بالیدم که دختر خوبی بودم و فرشته مهربون منو دوس داره ، میرفتم خونه و با آب و تاب واسه مامانم تعریف می کردم و هدیه هامو بهش نشون می دادم ، غافل از اینکه فرشته مهربون همونه و روبه روم نشسته و داره با لبخند نیگام می کنه. چه روزایی بود! روزایی که واسه اینکه ستاره های کنار اسمم زیاد بشن با بقیه بچه ها رقابت می کردم ، روزایی که وقتی دعوا میشد یکی از پسرا همیشه موهامو می کشید و من چقدر ازش بدم می اومد چون هیچ وقت زورم بهش نمی رسید. چقدر کنجکاو بودم که ببینم مهناز جون ازدواج کرده یا نه؟ ولی هیچ وقت هم نفهمیدم و حالا که یادش می افتم می خندمو به خودم می گم مگه تو فضول بودی آخه؟ نیشخند چه روزای قشنگی بود و من قدر ندونستم ، چه روزای لذت بخشی رو داشتم و هی الکی دلم می خواست بزرگ بشم غافل از اینکه تو این روزای بزرگی اتفاق خاصی انتظارمو نمی کشه. یادش بخیر... افسوس

 

 

                 

+  به انجمن کوچولو های ایران یه سری بزنید.(البته کوچولو نه به اون معنا ! از لحاظ سنی و عقلی بزرگ و از لحاظ جثه کوچک! ) 

www.kocholoha.ir

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٦ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط :: ستایش :: شمع روشن () |
Design By : Night Melody