خیالای ولگرد ... دستای جوهری ... رویاهای سبزابی

        

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین
وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...

                                               مه سان    

  

+  آنقدر برای تو راه رفته ام که پاهایم دگر در کفش جا نمی گیرد...

 

 

+ فک کن با یه قیافه خوشحال و یه جورایی شبیه این ---< نیشخندبعد از چند سال که هیچ رمانی نخوندم توی یه سایت چشمم به اسم یه رمان افتاد ،منم که عشق مودب پور، هوس کردم بخونمش ، شروع کردم به دانلودش ، حالا بعد از اینکه دانلودش کردم و ازش پرینت گرفتم ، شب که میشینم می خونم میبینم ، به به ، کتاب و نصفه واسه دانلود گذاشتن...آخ آخه این یعنی چی؟ حالا من حق دارم شاکی بشم و شب خوابم نبره؟؟؟ کلافه

 

 

+ کتابت و تو کلاس جا می ذاری

 میری پایین و متوجه می شی که کتابت و جا گذاشتی.

میری بالا تا کتابت و برداری ، تلفنت زنگ می زنه ، حواست پرت میشه و بدون اینکه کتابت و برداری میری پایین.

یادت می افته که کتابت و برنداشتی ، دوباره می ری بالا ، یه دفعه استادت و می بینی ، باهاش همراه می شی و همینطور که میری پایین چند تا سوال ازش می پرسی.

سه باره متوجه می شی که هنوز کتابت و برنداشتی...آخ

به نظر شما به این نوع حواس پرتی چی میگن؟؟؟ناراحت

          

/ 116 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوانمرد

ستایش خانوم اونجا زمسونه؟!؟!؟!؟ آخه اینجا اثری از زمسون نیست[ناراحت] امروز هم شدیدن گرفته هوا.دعا کنید برف بیاد. وگرنه ما چه اوضاعی خواهیم داشت تابستون[ناراحت]

ِalnilam

سلااااااااااااااااام بزن اون کف قشنگرو به افتخارم[دست][دست][دست][دست] بالاخره تموم شد غول امتحانات رو کشتم[هورا][شیطان][عینک] ایول به خودم بزن بزن[دست][دست][دست]

ِalnilam

عزیزم چطوری دلم خیلی تنگیده بود نمیشه یه ایرانسل بخرم واست بفرستم اونجا با هم شب تا صبح حرف بزنیم؟!![نیشخند][ماچ][بغل]

ِalnilam

1)من فکر کردم میخوای بگی کل کتاب رو دانلود کردی به دقیقه آخر که رسیده دی سی شدی!!! اون بدتر بود بازم خوبه اینجوری ذوق داری میری دنبالش اونطوری خیلی بدتر توی کفش میموندی!![قهقهه][شوخی] 2)به این نمیگن فراموشی میگن...ول کن اینجا ضایست خصوصی بهت میگم اینجا میفهمن چقدر ... نمیان خواستگاریت!![نیشخند]

ِalnilam

دیگه....؟ همین راستی یه آپکی هم کردما! مواظب خودت باش... یاعلی[گل][گل][گل]

همقطاری

سلام ناغافل منو می شناسی؟![نیشخند][نیشخند] بابا چه خبر ....من امتحان داشتم... شما چی؟ والا خوشحال می شم بیای... جان تو... یا علی فعلا

جوانمرد

یوهووووووووووووووووووو سلااااااااااام خوبی؟ نه بابا اینجا هم خبری از برف و این برنامه ها نیست. البته دیروز از صبح تا غروب برفید آروم آروم ولی اصلن ننشست.[ناراحت] من بررررررررررررررررف می خواااااااااااام[ناراحت]

جوانمرد

یاه یاه یاه یاه[شیطان][نیشخند] ساعته پرشین بلاگ یع 3-4 دقیقه ای جلوست[نیشخند] یعنی دستشون نرسیده به ساعت که برش دارن،درستش کنن؟!؟!؟ [نیشخند]