زندگی یک ایرانی

یک ایرانی از ابتدای زندگی تا مرگ با اتفاقات زیادی روبه رو میشه و مراحل مختلفیرو پشت سر میگذاره و با وجود تفاوت های جزئی که در زندگی ما ایرانیا وجود داره ولیزندگی همه ما معمولاً به طریقی هست که در زیر واستون اعلام میکنم:

 1- در ابتدا مانند هر موجود زنده دیگری زندگی ما ایرانی ها در اثر دو فقره انسانبه نام پدر و مادر آغاز میشه!

2- حدوداً 9 ماه بعد از اینکه در یک شب سرد پاییزی و یا شب خنک بهاری ابر و باد ومه و خورشید و فلک و پدر و مادر دست به دست هم دادند و رشته زندگی ما رو سرشتند ماهم قدم رنجه میکنیم و پاهای مبارکمان رو وارد این دنیا میکنیم.

  3- از لحظه ای که به دنیا میایم تا سن حدود 2 سالگی هیچ چیزی رو به خاطر نداریم وبه عبارتی شعور و ادراکمون هنوز اونقدر کامل نشده تا بفهمیم این2 سال بهترین سالهای عمرمون بوده که گذشته! هم غذا میذاشتن تو دهنمون هم نیازی نبود پاشیم بریم دستشویی تازه همیشه یه لشگر آدم تو صف وایساده بودند تا ما رو بغل کنند و بمون حالبدند!

4-  از سن 2 سالگی به بعد تازه اول بد بختی هامون شروع میشه! اول از همه اینکه بهمحض اینکه از خواب بیدار میشیم یه جمله نفرت آمیز میره رو اعصابمون: بگو مامان! وتا این کلمه رو نگیم از غذا خبری نیست! ثانیاً دیگه مثل سابق تحویلمون نمی گیرند و 6 ساعت هم که گریه کنیم و هیچ کس به روی خودش نمیاره.تازه بعد از اینکه کلی اذیتشدیم و گریه کردیم یه آقایی که قراره ما بعداً بش بگیم بابا این جمله رو میگه: خانمپاشو این بچه رو خفه کن!

5- سن 2تا 5 سالگی آخرین سال های لذت بردن از زندگی هستش.سنی که درآن به شدت برایپدر و مادر غیر قابل تحمل و برای مادر بزرگ و پدر بزرگ بسیار دوست داشتنی میشیم. بهطوریکه بیشتر وقتمون رو پیش مادر بزرگ میگذرونیم و اون شخصی که تا چند وقت پیشخودشو میکشت تا ما بش بگیم مامان در این لحظه همراه دوستاش رفته خرید و یا کلاس هایبازیابی قوای جسمانی و روحانی بعد از زایمان فرزند!

6- از حدود 5 سالگی تا 7 سالگی اولین ضربه های روحی را می خوریم. ابتدا وقتی کهداریم با کلی ذوق شوق ماجراهای قسمت آخر کارتون الاغ باهوش و گلابی زرنگ رو برایشخصیت بابا تعریف میکنیم با این جمله رو به رو میشویم:آفرین پسرم حالا برو تویاتاقت با اسباب بازی هات بازی کن!(و این اوج احترام نگذاشتن به احساسات یک پچهاست!) سپس و در حالیکه از جناب بابا نا امید شده ایم به آشپزخانه میرویم تا نظرمامان را درباره اینکه چرا الاغ باهوش گول گلابی زرنگ خورد را بپرسیم که در آنجانیز با چنین جمله ای رو به رو میشویم: پسرم از آشپزخونه برو بیرون تا مامان بتونهکاراشو انجام بده! و نیز همچنین جمله ناراحت کننده(پسرم وقتی میریم مهمونی مثل یهآقا بشین سر جات و تا بهت میوه تعارف نکردند دست نمیزنی و شکلات هم یه دونه بیشترنخوری ها!) را برای اولین بار میشنویم.

7- در سن 7 سالگی -به دلیل رفتن به مدرسه- کمی از احترام از دست رفته مان را بازمی یابیم و دوباره عزیز می شویم.ضمناً با این نکته آشنا میشویم که ما دو تا مامانداریم!که یکی از آنها برای ما غذا می پزد و دیگری به ما درس میدهد و کلی جلوی اهلفامیل و دوستان به خاطر اینکه آنها دو تا مامان ندارند پز میدهیم! فقط متوجه ایننکته نمی شویم که چرا وقتی از مامان دوممان پیش مامان اولمان تعریف میکنیم شب راباید بدون شام به خواب برویم! ولی در مقابلش پدرمان نسبت به وضعیت تحصیلی ما بسیارپیگیر می شود!

8- در سنین 8 تا 11 سالگی یواش یواش تبدیل به یکی از وسایل و لوازم خانه می شویم! ضمناً می فهمیم مامان دومی سر کاری است و فقط این حرف رو به ما زدند تا معلم مدرسهبا خیال راحت و بدون عذاب وجدان ضربات خط کش را بر پیکرمان فرود بیاورد!

9- از 12 تا 14 بدترین دوران زندگیه.چون هنوز بچه هستیم ولی همه به اصرار میخوانبه ما بقبولونند که بزرگ شدیم! کوچکترین شیطونی با ضربات مشت و لگد و سیلی پدر جوابداده میشه. در این زمان با چگونگی شکستن شیشه همسایه توسط توپ فوتبال و همچنینچگونگی دزدیدن پرتقال از میوه فروشی و تیکه پرانی به دخترای مدرسه بغلی آشنامیشیم.

10- سن 15 تا 18 سالگی یکی از مراحل فاجعه آمیز زندگی ماست.چون (با اینکه هنوزفنچ هستیم) خودمون فکر میکنیم که بزرگ شدیم ولی اطرافیان کماکان معتقدند دهنمون بویشیر میده.آشنایی با جنس مخالف و ایستادن به مدت های طولانی جلوی دبیرستان دخترانه وانجام شوخی های بسیار بد در خیابان و اتوبوس و .... از ویژگی های بارز ما در این سنهست. ضمناً در این زمان تمامی خواسته هایی که از پدر و مادر داریم به شرط موفقیت درکنکور جامه عمل به خود خواهد گرفت!(حال میکنید ادبیات رو؟!)

11- سن 18 تا 24 رو یا در حال گذروندن دوران دانشگاه هستیم یا در حال گذروندنسربازی.نکته جالب اینه که با اینکه در این دوران دهنمون صاف میشه ولی در ادوار بعدیزندگیمون همیشه از این دوران به خوبی یاد میکنیم.(ببینید تو دوره های بعدی زندگی چهپدری ازمون در میاد که این دوران رو بهترین دوران زندگی مون میدونیم!)

12- از سن 24 تا 26 سالگی مثل احمق ها میریم تو فاز ازدواج و اونقدر تو گوشمونمی خونن تا اینکه خر میشیم و میریم ازدواج می‌کنیم.خودمون کم بدبختی نکشیدیم کهحالا باید یه بیچاره دیگه رو هم توی این سرنوشت نکبت بار شریک خودمون کنیم!

13- از سن 26 تا 28 هنوز توی فاز خریت هستیم! و داریم از زندگی زناشویی لذت میبریم و زندگی رو بدون همسرمون پوچ و بی معنی میدونیم!(خریم دیگه!)در این سن بهترینلحظه های زندگی مان ساعت 2 بعد ازظهر(بعد از اتمام ساعت کاری) و پشت در خانه هنگاماستشمام بوی قرمه سبزی (که از داخل خونه میاد) میباشد! ضمناً زیبا ترین صحنه زندگیمان- که حسابی باعث تحت تأثیر قرار گرفتنمان میشود- شستن جوراب هاب کثیفمان توسطهمسرمان می باشد.ضمناً در این سن تمام پولی را که بدست می آوریم به پای صاحبانرستوران های شیک و لوکس میریزیم چون فکر میکنیم...

14- از سن 28تا 29 شدیداً بدبین می شویم.پس اول به زنمون شک میکنیم و در را بهروش قفل میکنیم.بعد میبینیم زندگی خیلی کسل کننده ست و ضمناً بوی قرمه سبزی که تادو سال پیش مرهم دلمون بود الان بلای جونمون شده ومی فهمیم چه خریتی کردیم کهازدواج کردیم.میخوایم قضیه رو درست کنیم اما میزنیم چشمشم کور می کنیمو بزرگترینحرکت ابلهانه عمرمون رو انجام میدیم.تازه فکر میکنیم این جوری با یه تیر دو نشونزدیم:یعنی هم دست زنمون رو بند کردیم که هوایی نشه و هم به زندگیمون یه تنوعیدادیم

15- از سن 28 تا 40 شدیداً مثل یک... نجیب کار میکنیم تا بتونیم خرج همسر و اونموجود نو رسیده نامیمون! رو دربیاریم. یک رقیب در خانه پیدا میکنیم به اسم بچه:تماممیوه های خوب رسیده مال بچه ست ولی میوه های گندیده و نرسیده مال ما! بهترین قسمتغذا مال بچه ست و ته مونده اش مال ما.واسه بچه هر هفته لباس جدید می خریم اماخودمون هر دوهفته یه وصله به لباس هامون اظافه میشه و...

16-  سن 41 سکته میکنیم!

17- سن 41 تا 55 شدید تر از قبل و مثل تراکتور کار میکنیم تا خرج جهیزیه دختر دمبختمون و هزینه دانشگاه آزاد پسرمون رو در بیاریم

18- سن 56 ایضاً سکته میکنیم و بازنشست میشم.

19- سن 57 میریم خونه سالمندان

20- سن 57 تا 70 الکی صبح رو به شب و شب رو به روز میرسونیم.یواش یواش واسه همهخسته کننده میشیم و کلی غرغر می کنیم و از بدی روزگار و نامروتی فرزند گلهمیکنیم.

21- سن 70 سالگی به بعد میمیریم و به درک واصل میشیم!

                                                منبع

                   

 

+ این مطلبو تو یه سایت طنز خوندم. به نظرم بانمک اومد. گفتم بذارم شمام لذتشو ببرین.از خود راضی

  

+ گاهی موقع راه رفتن فراموش می کنم که دارم می روم یا می آیم !

 

+ سواستفاده...بعضی وقتا از این کلمه لذت میبرم.چون باعث میشه بیشتر قدر لحظه هامو بدونم. منظورم سواستفاده اونم از نوع خلافش نیست.فکر بد نکنین. ولی واقعا آدم اگه بتونه از زمانش ، از روزش سواستفاده بکنه و بعضی وقتا یه تیر به دو نشون بزنه خیلی راهش نزدیک تر میشه.

 

 + فک کن! میاد میگه من با تو دوستم . پس فرداش میره پشت سرت کلی حرفای بی ربط میزنه و لبخند مسخره آمیزشو رو لباش پهن میکنه ، دوباره سه چهار روز بعد میاد میگه من از اینکه با هم دوستیم خیلی

/ 134 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

ستایش دیشب جات واقعا خالی بود همش ذکر خیرت بود کاش بودی ما که از 12 به بعد تو نت بودیم تا نزدیکای 3[تعجب]ناپرهیزی کردیم[نیشخند]

فاطمه

مورچه جان نیگا عمعه ستاره هم شاکی شده ولی چون هم خونیم ازت میگذریم[قهقهه]منظورم سبزه[نیشخند]

فاطمه

ستایش یه اپی بذار و گرنه میترکه ها؟از ما گفتن بود[نیشخند]

alnilam

سلام بر آبجی خارجکی نمای خودم! والبته با کلاس!! [مغرور]چط وری آبجی؟ دیگه فکر کنم کلا از اومدن من ناامید شدی که خبر آپ نمیدی؟!!![نیشخند] شوخی میکنم حیف که الان باید برم کلاس(پ.ر: برمیگردد به جمله ای از تو در وبلاگ آجی بزرگه)[نیشخند] آبجی این عکس نینی ایاته؟ از همون اول آیکیو بودی؟؟؟ :دی

alnilam

ای خداااااااااااااااااااا واییییییییییییی یعنی کار از کار گذشت ستایش؟ فکر نمیکردم درین حد آیکیوت مشگل پیدا کرده باشه! وایی نکگرانتنم! الان داری میری یایمیایی؟ [شیطان]

شاپرک

سلام ستایش جونم[قلب] خوشم اومد عینهوخودم تخت خوابیدی تا صبح[چشمک][خنده] حتما هم خوابای خوب دیدی؟؟ میدونم ..عینهو خودم[زبان][نیشخند] واما شکایت و نامه و ...[تعجب][سوال] اول رفتم وب فاطمه جونی..دیدم مورچه خان گفته بد ببخت شدم..!! تعجب کردم ..حالا نگو اومده اینجا مصیبت نامه رو خونده [خنده] خب شرمنده من تو باغ نبودم .. جناب مورچه خان بنده به عرضتون برسونم که طبق شکایتهای مکرر بنده از مزاحمت های پیاپی همنوعان شما و عدم رسیدگی به اعتراضات اینجانب..وعدم توجه این موجودات ریز و دوست داشتنی به اخطار های فراوان بنده به جهت تغییر مسیر محل سکونت خویش ...متاسفانه شاهد این مصیبت بس ناگوار شدیم همینجا از بازماندگار طلب عذر خواهی ودلجویی دارم و برای قربانیان این حادثه ی تلخ ارامش جاودانی خواهانم... برای شما هم ارزوی صبر و شکیبایی دارم .. [نیشخند][چشمک]

شاپرک

احتمالا با این خطای بنده باید منتظر مصیبت نامه های بعدی و شکایات بعدی هم باشم ؟؟ خوشحال میشم برای پاسخ گویی به عمل بس ناجوانمردانه ی خویش در وبلاگ خودم پاسخگو باشم [عینک]

قاصدک

سلام ستایش خانوم عزیز[گل][قلب] همین اول کاری بگم که دوروزه دارم میام اینجا ولی کامنتها باز نمیشه پیغام هم فرستادم بر اتون..رسید؟؟؟!!![لبخند]به فاطمه خانو م گفتم بهتون بگه. انشاالله که یلدا برشما هم خوش گذشته باشه. واما شب بیداری...نخیر.بنده دیگه سعی میکنم تا وقتی چشمام بازه و هوشم سرجاش" نت باشم[چشمک] چون با چشم بسته تو اتوبان حرکت کردن خطر داره حسسسسسسن[شیطان][چشمک][نیشخند]

قاصدک

قبلا یه کامنت داد م که گرفتاره حوادث ناگهانی شد[مغرور][نیشخند] ولی از اونجا که قبلا بخاطر حرفهام مواخذه شدم(اینجا نه هااا جاهای دیگه.!)بلرا همین همیشه کپی میکنم.[مغرور] اون کامنت را هم که حاصل فسفر سوزوندن و شب زنده داری بود کپی شو دارم .دوباره میفرستم تا حرفی زده باشم و مثلا به نوعی غیبت دوسه روزمو جبران کرده باشم[نیشخند] راستی..دوستان مشترک گلایه نکنندهااا.نت من چندروزه تندوتند قطع میشه و نمیتونم سربزنم.شب ها هم جهت اطلاع و محض ریا !! تا دیروقت هیئتم[نیشخند][مغرور]ولی حتما درست شد به همه سرمیزنم .. زنده باشی و همواره شادوسلامت. یاعلی مدد[قلب][گل][خداحافظ]

قاصدک

مجددا! !! ومتقابلاَ منم ایام عزای آل الله و شهادت اباعبدالله الحسین(ع) ویاران باوفایش را بهتون تسلیت و تعزیت میگم. عجیب حکایتی است! “عزیز” ترین ها – حسین(ع) و یوسف(ع) - از “گودال” و “چاه” به آسمان عزت رسیده اند.. باز محرم رسید، میکده‎ها وا شدند تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند باز محرم رسید، این من و گریه‎هایم رفع عطش می‎کند، فرات اشک‎هایم باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده کسی میان این دل، خیمه ماتم زده باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست از این همه عاشقی، دوباره‎ام مست مست زنده باشی و همواره سلامت..التماس دعا..یاعلی مدد[گل][خداحافظ]